ابن خلدون ( مترجم : آيتى )
103
تاريخ ابن خلدون ( فارسي )
شد . چاولى به استقبالش آمد و اظهار اطاعت كرد و در خدمت او به موصل باز گرديد و در ماه رمضان به موصل وارد شد . عماد الدين ، رحبه را به اقطاع چاولى داد و چاولى به آنجا رفت . آنگاه نصير الدين جقر را امارت قلعهء موصل و ديگر قلعهها داد و صلاح الدين محمد باغسيانى را امير حاجب گردانيد و بهاء الدين شهرزورى را منصب قضاى بلاد خود داده و املاك و اقطاعات بخشيد و مشاور خود قرار داد . عماد الدين زنگى پس از اين كارها لشكر به جزيرهء ابن عمر برد . بعضى از مماليك برسقى در آنجا موضع گرفته بودند او به جد جنگ را در ايستاد . دجله ميان او و شهر فاصله بود . سپاهيانش شنا كنان از آب گذشتند و بر مسافتى كه ميان دجله و شهر بود مستولى شدند . كسانى كه به نگهبانى از آن حدود مأمور بودند بگريختند و به شهر رفتند . عماد الدين شهر را در محاصره گرفت و بر شدت محاصره در افزود تا مدافعان امان خواستند و امانشان داد . سپس به نصيبين رفت . صاحب نصيبين حسام الدين تمرتاش پسر ايلغازى صاحب ماردين بود . عماد الدين نصيبين را محاصره نمود . حسام الدين از ركن الدين داود بن سكمان بن ارتق پسر عم خود يارى طلبيد . اين ركن الدين فرمانرواى حصن كيفا بود . او نيز خود به ياريش برخاست و به گرد آورى لشكر پرداخت . تمرتاش به ماردين بازگشت و از آنجا به نصيبين پيام فرستاد كه پنج روز ديگر در برابر مهاجمان مقاومت كنند كه لشكر خواهد رسيد . اين پيام را بر بال چند كبوتر بست و بفرستاد . يكى از اين كبوتران به لشكرگاه عماد الدين زنگى افتاد . او رقعه بخواند و فرمان داد به جاى پنج روز بيست روز بنويسند و پرنده را رها كرد . كبوتر نامه به نصيبين برد . چون مدافعان شهر نامه بخواندند نوميد شدند زيرا بيست روز زمانى دراز بود . پس امان خواستند . عماد الدين ايشان را امان داد و نصيبين را بگرفت و از آنجا به سنجار راند . سنجار را به صلح بگشود و راهى خابور گرديد و خابور را در قبضهء تصرف آورد . آنگاه لشكر به حران كشيد . مردم حران بيرون آمدند و سر بر خط فرمان نهادند . رها و سروج و بيره [ 1 ] و نواحى آن در دست فرنگان بود و ژوسلين [ 2 ] صاحب رها بر آنها فرمان مىراند عماد الدين زنگى به او نامه نوشت و قرار صلح نهاد و قصدش آن بود كه براى جهاد آينده خود را آماده سازد . سپس از فرات بگذشت و در محرم سال 522 به حلب راند . چون عز الدين مسعود بن آقسنقر برسقى پس از قتل پدرش به موصل رفت يكى از امراى خود به نام قزمان [ 3 ] را به جاى خود در حلب نهاد . سپس او را عزل كرد و ديگرى را به نام قتلغ ابه به جاى او نهاد و نامهاى به قزمان نوشت كه حلب را به او تسليم كند . قزمان او را به شهر راه نداد و گفت ميان من و عز الدين بن برسقى علامتى است و من آن علامت را بر اين نامه نمىبينم . قتلغ بازگشت كه آن علامت بياورد ، ديد عز الدين در رحبه مرده است . پس به
--> [ ( 1 ) ] متن : ميره . [ ( 2 ) ] متن : جرسكين . [ ( 3 ) ] ابن اثير : قومان .